شب ها جان می کنم  برای خوابیدن 

برای خاموش شدن مغزم، دوری از گذشته، فرار از آینده

پشت پای چپم که مثل سنگ سفت می شود، بی قراری نفوذ می کند در ذره ذره تنم.

 

 

روزها اما با هر نفس 

...

 

حالا دیگر حوصله ام نمی کشد بقیه متن را هم بنویسم !
خسته ام .. بسیار خسته ام ..